ناگهان زنگ می زند تلفن، ناگهان وقت رفتنت باشد...
مرد هم گریه می کند وقتی سر ِ من روی دامنت باشد
بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات
واقعا عاشق خودش باشی، واقعا عاشق تنت باشد
روبرویت گلوله و باتوم، پشت سر خنجر رفیقانت
توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست، دشمنت باشد
دل به آبی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی
بعد، در راه دوست جان بدهی... دوستت عاشق زنت باشد!
چمدانی نشسته بر دوشت، زخم هایی به قلب مغلوبت
پرتگاهی به نام آزادی مقصد ِ راه آهنت باشد
عشق، مکثی ست قبل بیداری... انتخابی میان جبر و جبر
جام سم توی دست لرزانت، تیغ هم روی گردنت باشد
خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکی درمیاوری... شاید
هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد
م.موسوی
**************
برگشتم به خونه.برگشتم در حالی که پشت سرم یک سال و اندی غربت،تجربه و حادثه نشسته. روزهای بارانی،آفتابی،ابری که همه باهم سپری کردیم. گاهی فریاد زدیم و گاهی دم برنیاوردیم.روزهايي كه پر از حرفهاي ناگفته بود.ولی در نهايت فصل مشترک همه ما شاید این بود،شاید این باشه که ته قلب ها، هنوز به معجزه عشق امید بسته ایم...
برگشتم چون احساس می کنم چیزهای خیلی خیلی زیادی هست که باید بیاموزم. چون باران رو بی نهایت دوست دارم.باران آینه منه. آینه ای که فقط باید توی چشمهاش بی پروا نگریست...
**********
جان کافی: می دونی.بعد از ظهری خوابم برد. خواب دیدم. خواب موش دلو دیدم.
پال: واقعا جان؟
جان: خواب دیدم خودشو به همونجا رسونده که رئیس هاول ازش حرف می زد. اونجا پر از بچه بود. همه به کاراش می خندیدن. خواب دیدم اون دو تا دختربچه موطلاییم اونجا بودن. اونام می خندیدن. بازوما دورشون حلقه کردم و نشوندمشون رو زانوام. اصلنم از موهاشون خون نمیومد و حالشون خوب بود. همه به آقای جینگلز نگا می کردیم که قرقره رو رو زمین غلت می داد. حسابی خندیدیم. از خنده روده بر شدیم.
مسیر سبز – فرانک دارابونت
**********
از زبان ناظم حکمت:
شبی که برف تا زانو بود
ماجرای من آغاز شد
از سر میز شام کشیدندم
توی ماشین پلیس تپاندند
درون قطاری هُلم دادند
در اتاقی محبوسم کردند
سه روز پیش نُه سال از آن روز گذشت.
در راهرو مردی روی برانکارد
با دهانی باز
با اندوه سالیان دراز میلهها در صورت
میمیرد.
ابتدا،هفتاد و شش روز
ستیز با سکوت پشت دری بسته
بعد،هفت هفته در کشتی.
با این همه از پا درنیامدم
سرم یک نفر بود
و من یک نفر.
چهرهی بیشترشان فراموشم شده است
ـ تنها یک دماغ بسیار گنده در یادم است ـ
در حالی که چندین بار مقابلم صف کشیدند
وقتی حکم را خواندند
همگی یک نگرانی داشتند
مبادا قاطع جلوه نکنند
که نکردند.
شبیه همه چیز بودند جز آدم
مثل ساعت دیواری،احمق
کله خر
و غمگین و ترحم آور
مثل دستبند،مثل زنجیر و ...
شهری بدون خانه و خیابان
خروارها امید،خروارها اندوه
همه چیز دور، در غبار
از موجودات زنده تنها گربه.
من در دنیای ممنوع زندگی میکنم .
بوئیدن گونهی دلبندم
ممنوع
ناهار با فرزندان سر یک سفره
ممنوع
همکلامی با مادر و برادر
بی نگهبان و دیوارهی سیمی
ممنوع
بستن نامه ای که نوشته ای
یا نامه ی سر بسته تحویل گرفتن
ممنوع
خاموش کردن چراغ،آنگاه که پلکهایت به هم میآیند
ممنوع
بازی تخته نرد
ممنوع
اما چیزهای ممنوعی هم هست
که میتوانی گوشهی قلبت پنهان کنی
عشق،اندیشه،دریافتن.
مرد روی برانکارد مُرده است
بیرونش میبرند
دیگر نه امیدی،نه اندوهی
نه نان،نه آب
نه آزادی،نه زندان
نه تمنای زن،نه نگهبان،نه ساس
و نه گربهای که بنشیند و در تو خیره شود
همه چیز تمام شد
اما من ...
هنوز عاشقم، میاندیشم،می فهمم
خشم درماندهام هنوز وجودم را میخورد
و از سر صبح،درد کبدی که با من بود
هنوز ادامه دارد ...
روشنایی در نیمه شب
داشتم دفترچه یادداشت قدیمیمو مرور می کردم. تو یکی از صفحاتش به این شعر برخوردم:
I don’t know what’s in you that opens and closes
Only something in me understands
The voice of your eyes is deeper than all roses.
بالای صفحه با حروف مختصر اسمی نوشته شده بود که آشنا بود...
خودخواهی بود یا عشق؟ واقعی بود یا مجازی؟ تصمیم درستی بود یا نه؟ مهم نیست.مهم اینه که چیزهایی هست که مرور زمان نمی تونه از بین ببره،نمی تونه کمرنگش کنه.مهم اینه که یه روز از روزای خدا از پدر پسر شجاع، شجاع تر شدم و باهات چند دقیقه حرف زدم. چند دقیقه ای که شاید باورت نشه ولی بی نظیر بود. چند دقیقه ای که اتفاقی افتاد که توصیفش سخته و حالا امیدوارم تشبیهات و استعارات کمی بتونه...
از زبان ریچارد براتیگان:
چند روز پیش می خواستم تو را برای یک نفر توصیف کنم. تو شبیه هیچ کدام از دخترهایی که دیده ام نیستی.
نمی توانستم بگویم: «خب، شبیه جین فاندا است، فقط موهاش قرمزه و دهنش فرق می کنه و البته ستاره ی سینما هم نیست»
نمی توانستم این را بگویم، چون تو اصلا شبیه جین فاندا نیستی.
بالأخره رسیدم به آنجا که داشتم تو را به فیلمی تشبیه می کردم که زمان بچگی در تاکوما دیده بودم. غلط نکنم یا سال 41 دیدمش یا 42، نمی دانم! همان موقع ها. فکر کنم هفت، هشت یا شش سالم بود. فیلم درباره ی برق رسانی به روستاها بود، یک نمونه ی تمام عیار از فیلم های اخلاقی «طرح نو»یی ِ دهه 30 بود برای بچه ها.
ماجرای کشاورزانی بود که در روستاهای بی برق زندگی می کردند و شب ها برای خیاطی یا مطالعه مجبور بودند فانوس روشن کنند و ماشین ظرفشویی و نان برشته کن و وسایل دیگر هم نداشتند و رادیو هم نمی توانستند گوش کنند.
بعد، یک سدّ بزرگ با مولـّدهای بزرگ برق ساختند و همه ی منطقه را تیربرق کار گذاشتند و بالای مزرعه ها و مرتع ها سیم کشیدند. وقتی تیرهایی را که برای سفر سیم ها لازم بود علم کردند، منظره حالتی حماسی به خود گرفت. تیرها در عین حال هم باستانی به نظر می رسیدند هم مدرن.
بعد فیلم نشان می داد که برق مثل یک خدای جوان یونانی به دهقان نازل شد و ظلمت زندگی او را برای همیشه از بین برد.
دیگر با فشار دادن یک کلید، چراغ ها وظیفه شناسانه روشن می شدند تا روستایی در صبح های تاریک زمستانی، وقتی گاوها را می دوشد، دور و برش را ببیند.
خانواده ی کشاورز توانستند رادیو گوش کنند و نان برشته کن و یک عالم چراغ های پرنور داشته باشند تا لباس بدوزند و روزنامه بخوانند.
واقعا فیلم محشری بود و مثل گوش دادن به «سرود ملی» یا نگاه کردن به عکس های رئیس جمهور روزولت یا شنیدن صدای او در رادیو مرا به هیجان می آورد.
«...رییس جمهور ایالات متحده...»
دلم می خواست همه جای دنیا برق دار شود. دلم می خواست همه ی کشاورزان دنیا بتوانند صدای رییس جمهور «روزولت» را از رادیو بشنوند.
فکر می کنم تو این شکلی هستی!
از زبان پل استر:
خیلی سعی کردم با او مغازله کنم. بی تردید دلیل کارهایم کاملا واضح بود. اما شاید این بار نیت خیر داشتم. سوفی می دانست عاشقش شده ام و این که تورش نکرده ام و مجبورش نکرده ام احساسش را نسبت به من ابراز کند او را متقاعد کرده بود بیش از هرچیز جدی هستم. با این همه تا ابد که نمی توانستم صبر کنم. احتیاط به جای خود اما احتیاط بیش ار حد هم باعث اتلاف است. لحظه ای فرار رسید که حس کردم دیگر با هم مغازله نمی کنیم و مسایل بین ما کاملا حل شده است. حالا که به این موضوع فکر می کنم وسوسه می شوم با زبان سنتی عشق صحبت کنم. می خواهم از استعاره گرما بگویم، از سوختن و از این که در برابر احساس مقاومت ناپذیر شیفتگی همه موانع ذوب می شوند و از بین می روند. می دانم که این واژه ها ممکن است خیلی دهن پرکن به نظر برسند اما مطمئنم که خیلی صحیح هستند. همه چیز برایم عوض شد و معنی واژ هایی را که قبلا اصلا درک نمی کردم دریافتم. این موضوع بیشتر شبیه الهام بود و وقتی بالاخره توانستم آن را بفهمم، در عجب بودم که چطور توانسته ام این همه سال بدون فهمیدنش خیلی ساده زندگی کنم. منظورم بیشتر شناخت است تا احساسات، کشف این مطلب که دو نفر به وسیله احساس می توانند چیزی را به وجود آوردند که بسیار قوی تر از توانایی آنها به تنهایی است. فکر می کنم این بینش مرا تغییر داد و در نتیجه باعث شد تا احساس انسانی بیشتری داشته باشم. وقتی تعلق خاطر خود را به سوفی احساس کردم، حس کردم که انگار دل در گرو همه دارم. معلوم شد که جایگاه حقیقی من در دنیا جایی فراتر از خودم است و اگر حتی فکر می کردم در درونم است نمی توانستم دقیقا بگویم که کجاست. این شکاف ظریفی بین من و عدم من بود و برای اولین بار در عمرم فهمیدم که این ناکجا همان مرکز دنیاست.
پل استر – اتاق دربسته
*******
هرشب تنهایی
چند روز پیش نیمه شعبان بود. این ترانه رو دوران نوجوانی سرودم و خیلی دوستش دارم...
عصر مرگ رازقی هاس
عصر آهن، عصر سیمان
خالیه تو عصر آتش
جای عشق و جای ایمان
مردم شهر پوشالی
همه با عاطفه قهرن
مث برج زهرمارن
تلخ تلخن، مث زهرن
زیر چکمه های وحشی
جون میدن اطلسیامون
بغض آسمون می ترکه
گریه می کنه برامون
آدمک های خیالی
چشمای همیشه بسته
تو شبای بی سپیده
شیشه شادی شکسته
یخ زدیم تو دل این شهر
کی میاد نور طلایی
خورشید غایب هستی
تو کجایی؟ تو کجایی؟
"وصیت نامه"
از زبان آندره ژید:
ناتانائیل! دیگر هیچ چیز شکوه آمیزی به دل راه مده.
بکوش تا از خویش چیزی به دست آوری که شکوه را بی ثمر گرداند. هرگز آنچه را خود می توانی به دست آوری از دیگری تمنا مکن.
من آنچه باید زیسته ام. اکنون نوبت توست. از این پس در توست که جوانی من ادامه خواهد یافت. قدرت را به تو وا می گذارم. اگر تو را جانشین خود ببینم، مرگ را آسان تر خواهم پذیرفت. چشم امیدم را به تو می دوزم.
اگر توانمندت ببینم، می توانم زندگی را بی تاسف ترک گویم. شادی ام را از آن خود کن. خوشبختی خود را در افزودن به خوشبختی دیگران بدان. کار کن و مبارزه کن و از چیزی که می توانی تغییرش دهی هیچ رنجی بر خود هموار مکن. بکوش تا پیوسته با خود تکرار کنی: این امر تنها به من بستگی دارد. تن دادن به هر بدی و شرارتی که از آدمیان سر می زند تنها از روی سستی و بزدلی است. اگر هرگز بر این اعتقاد بوده ای که خردمندی در تسلیم است از این اعتقاد دست بدار یا دیگر ادعای خردمندی مکن.
رفیق، زندگی را بدان گونه که مردمان بر تو عرضه می دارند مپذیر. پیوسته به خود بقبولان که زندگی، زندگی تو یا دیگران می تواند زیباتر از این باشد. به هیچ روی آن زندگی دیگر را مپذیر، آن زندگی آینده را که شاید تسلی بخشمان باشد و یاریمان دهد تا آسان تر به رنجهای این زندگی گردن نهیم. از روزی که رفته رفته دریابی مسئول بیشتر رنجهای زندگی نه خدا بلکه بشر است، دیگر بدانها تن نخواهی داد.
از بتها فرمانبرداری مکن.
مردن میان غزل های میم.موسوی
اگه قرار باشه از یه نفر تشکر ویژه بکنم، اون کسی نیست جز استاد نازنینم سید مهدی موسوی.
درباره م.موسوی چه میشه گفت؟
هولدن کالفیلد پسر دوست داشتنی کتاب شاهکار ((ناتور دشت)) در جایی از کتاب می گه: به نظر من نویسنده خوب، نویسنده ایه که که دلت بخواد بهش زنگ بزنی و چند دقه باهاش دردل کنی.
مهدی موسوی شاید مردیه که عمرشو صرف عشقش ادبیات کرد،
مهدی موسوی شاید معلمیه که به یک جریان ادبی در ایران روح داد،
شاید هنرمندیه که تو سخت ترین روزای زندگی شعراش آرومم می کرد،
شاید شاعر سفرنامه است که تو هربار خوندنش بغض راه گلومو می بنده،
شایدم هیش کدوم نیست...ولی....شماره تلفنش چنده؟...
*******
1
دلتنگی ات بزرگتر از گریه کردن است
باران به شیشه های کسی زد که «من» نبود
باران / گرفته بود سرت را میان دست
یکهو نگاه کرد به خود... واقعا نبود!
یکهو نگاه کرد
[ اگر واقعا نبود به چی نگاه کرد؟ اهمّیتش کجاست؟! ]
پیراهن سپید کفن کرد هیچ را
این بو چقدر در سر من بی تو آشناست!
مشتی کتاب و فیلم ، کمی درد « نیستن »
در خاطرات قبلن ِ هر شب گریستن:
« راه آهن تمام شده ، شوش ، مولوی
داری کجای این شب دلگیر می روی؟!
چیزی نبود و نیست که چیزی نبود و نیست
چیزی نبود و... با توام آقای موسوی! »
2
یک لوله ی سیاه به دنبال وا شدن
یک دست واضحا متعلق به «مش حسن»!!
آچار پیر، چرخ زنان زوزه می کشد
مثل سگی جدا شده از چار توله اش
آنجا حسن نشسته و یک چارسوی خنگ
آنجا حسن نشسته فقط فکر لوله اش!
سیگار می کشد ، به خودش فحش می دهد
پیچی درون زندگی او شکسته است
که وا نمی شود که به خود گیر می کند
که خسته است مثل خود مرگ خسته است
3
مشروب ریخت پیکِ ترا / داد
- « کی به کی؟! »
« سیگاری ِ » تو ، قهقهه ی مضحک « نسیم »
- « راستی شراره بچّشو انداخت؟! »
بغض « میم »...
قهوه ، کتاب فلسفی و عطر خارجی
و جزوه های درسی سردرد آورش
آن گوشه « آمنه » به جهان فکر می کند
« احمد » به شکل رابطه با دوست دخترش!
بوی عرق ، صدای بم ضبط در اطاق
افعال گیج منشعب از خورد و کرد و داد!
- « مهری میگن که پرده شو دوخته؟! »
صدای باد
4
فرقی نمی کند تو که باشی، کدام متن
آقای موسوی و حسن ، میم و آمنه
مهری ، نسیم و احمد و هر اسم دیگری
که گم شدست مثل خودت توی آینه
فرقی نمی کند تو که باشی، کجای شعر
فرقی نمی کند چه کسی از چه خسته است
فرقی نمی کند به کجا می روی ، چطور!
اینجا مسیر، دایره ای شکل و بسته است
فرقی نمی کند که چرا زندگی کنی
یا که کجای متن به بن بست خورده ای
سیگار ، فلسفه ، عرق و گریه و کتاب...
فرقی نمی کند!... تو به هر حال مرده ای
انسان محو! معنی در متن گم شده!
گرچه جهان، کلام به آخر رسیده ای ست
دلتنگی ات بزرگتر از گریه کردنت
تنهایی ات بلندتر از هر قصیده ای ست...
م.موسوی