سر حجت موجه رو می شناسین؟ استاد احسان گلپرورو چطور؟ اگه پاسختون منفیه دفه بعد که وارد دانشکده شدین کمی دقیق تر به بالا نگاه کنین.منظورم قسمت نفرات ممتاز ورودیه. سرحجت با افتخار به شما نگاه میکنه.ایشالا یه پست مفصل به این شخصیت بزرگ خواهم پرداخت. چند روز پیش جناب سر حجتو دیدمش که خرم و خندان قدح باده به دست دارن از دانشکده میرن بیرون.البته جای قدح یه بسته کاغذ آچار نو دستشون بود.پرسیدم سر اینا از کجا؟ فرمودن به دانشجوهای ارشد یه بسته کاغذ آچار مجانی میدن.به دوستم رضا که اونجا بود گفتم رضا واسه خاطر این کاغذام شده حتما باید قبول شیم!!
******
نمی دونم تحلیل های جالب یونگ درمورد خوابو خوندین یا نه.من عادت دارم گاهی خوابای جالبمو یادداشت می کنم. شبش خواب بامزه و عجیبی دیدم.خواب دیدم ارشد قبول شدم و بهم یه اتاق دادن توی دانشکده.کلیدو انداختم و وارد شدم.حس غریبی بود.تو اون اتاق فقط آرامش موج می زد.سرزمینی بود دور از زمین خاکی.صدای سکوت به گوش می رسید و من احساس تعلق و سبکباری خاصی داشتم.اتاق باحالی بود.خدا رو شکر. ولی حیف هرچی نگاه کردم توش خبری از کاغذ آ4 نبود!!
******
دو حقیقت مسلم: 1.این خیلی عالیه که آدم زندگیش هدف داشته باشه و واسشون تلاش کنه تا بعد که به گذشته نگاه می کنه حسرت نخوره. 2.زندگی بزرگتر از این ها است که در یک آزمون یا یک مدرک خلاصه بشه. این ترانه از آلبوم جدید گروه محبوبم "آناتما" است.تقدیمش می کنم به یکی از همراهان قدیمی این وبلاگ:
A Simple Mistake
Think for yourself you know what you need in this life See for yourself and feel your soul come alive tonight Here in moments we share Trembling between the worlds we stare Out at starlight enshrined Veiled like diamonds in time.. ..Could be the answer Take a chance or lose it all It's a simple mistake to make To create love and to fall So rise and be your master Couse' You don't need to be a slave Of memory ensnared in a web, in a cage I've found my way to fly Free from the constraints of time I have soared through the sky Seen life far below in mind Breathed in truth, love, serene Sailed on oceans of belief Searched and found life inside We're not just a moment in time.. ..Could be the answer Take a chance or lose it all It's a simple mistake to make To create love and to fall So rise and be your master Couse' You don't need to be a slave Of memory ensnared in a web, in a cage In a web, in a cage... In a web, in a cage... In a web, in a cage... Feel renewed inside Feel the truth in life See beyond the sky Beyond our waking eyes And when the night is long Feel I don't belong And when the sky is grey You turn to me and say "Love is all we are Together or apart" And then the light of day Calls you on your way Feel renewed inside Feel the truth in life See beyond... See beyond... It's never too late
نشسته بودم بادوست عزیزم ایمان روی نیمکت پارکی که گمانم اسمش رسالت بود. ایمان ناهار نخورده بود و من هم گرسنه ام بود.فرشته نجات ما ساقه طلاییشکلاتی شده بود که چند دقیقه پیش خریده بودیم و حالا داشتیم نوش جان می کردیم. قرار بود جزوه همکلاسیم را که مدت ها دستم مانده بود را به او برسانم. ایمان همراهم شده بود تا خانه اش را پیدا کنم. یک روز عادی در اوایل مرداد 89 بود. کره زمین داشت با سرعت همیشگی می چرخید. هوا زیاد گرم نبود.
*****
خوشبختی کجا است؟ چند کیلومتر مانده تا به خانه اش برسیم؟ هر روز دقیقا چقدر به آن نزدیکتر می شویم؟ کدام هدف زندگی است که وقتی به آن رسیدیم،اضطراب،پریشانی و این حس لعنتی عقب بودن از همه چیز دست از سرمان بردارد و واقعا آرامش خاطر درونی پیدا کنیم؟ چندتا کتاب روانشناسی دیگر را باید دوره کرد تا به فرمول جادویی خوشبختی رسید؟ چند جلسه مشاوره دیگر؟ موفقیت در چند روز؟ کدام سفر است که اگر انجام شود،"بقیت عمر خویش را می توان گوشه ای نشست؟" شاهزاده دلفریب خوشبختی درون کدام قلعه،کدام سرزمین دوردست محبوس شده؟ چند اژدهای دیگر را برای رسیدن به او و بوسیدن و بیدار کردنش باید از پا درآورد؟
*******
نشسته بودم با دوست عزیزم ایمان روی نیمکت پارکی که گمانم اسمش رسالت بود.در آن لحظه می توانستم کجا باشم؟ در کنار دوستی بودم که انسانی دوست داشتنی است و بودن کنار او لذت بخش. دوستی صمیمی که حاضر شده بود از پلوقیمه ناهار بگذرد و به ساقه طلایی بسنده کند تا همراه من شود تا به مقصد برسم. هوا زیاد گرم نبود. کره زمین داشت با سرعت همیشگی می چرخید. همه چیز آرام بود، همه چیز به طرز دلپذیری آرام بود و من چقدر خوشحال بودم، و حالا که به آن لحظه برمی گردم من چقدر خوشبخت بودم...
*******
"ما لحظه ها را برای رسیدن به خوشبختی سپری کردیم،در حالی که ندانستیم خوشبختی همان لحظه هایی بود که سپری شدند."
خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکی درمیاوری... شاید
هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد
م.موسوی
**************
برگشتم به خونه.برگشتم در حالی که پشت سرم یک سال و اندی غربت،تجربه و حادثه نشسته. روزهای بارانی،آفتابی،ابری که همه باهم سپری کردیم. گاهی فریاد زدیم و گاهی دم برنیاوردیم.روزهايي كه پر از حرفهاي ناگفته بود.ولی در نهايت فصل مشترک همه ما شاید این بود،شاید این باشه که ته قلب ها، هنوز به معجزه عشق امید بسته ایم...
برگشتم چون احساس می کنم چیزهای خیلی خیلی زیادی هست که باید بیاموزم. چون باران رو بی نهایت دوست دارم.باران آینه منه. آینه ای که فقط باید توی چشمهاش بی پروا نگریست...
**********
جان کافی: می دونی.بعد از ظهری خوابم برد. خواب دیدم. خواب موش دلو دیدم.
پال: واقعا جان؟
جان: خواب دیدم خودشو به همونجا رسونده که رئیس هاول ازش حرف می زد. اونجا پر از بچه بود. همه به کاراش می خندیدن. خواب دیدم اون دو تا دختربچه موطلاییم اونجا بودن. اونام می خندیدن. بازوما دورشون حلقه کردم و نشوندمشون رو زانوام. اصلنم از موهاشون خون نمیومد و حالشون خوب بود. همه به آقای جینگلز نگا می کردیم که قرقره رو رو زمین غلت می داد. حسابی خندیدیم. از خنده روده بر شدیم.
مسیر سبز – فرانک دارابونت
**********
از زبان ناظم حکمت:
شبی که برف تا زانو بود ماجرای من آغاز شد از سر میز شام کشیدندم توی ماشین پلیس تپاندند درون قطاری هُلم دادند در اتاقی محبوسم کردند سه روز پیش نُه سال از آن روز گذشت.
در راهرو مردی روی برانکارد با دهانی باز با اندوه سالیان دراز میلهها در صورت میمیرد.
ابتدا،هفتاد و شش روز ستیز با سکوت پشت دری بسته بعد،هفت هفته در کشتی.
با این همه از پا درنیامدم سرم یک نفر بود و من یک نفر.
چهرهی بیشترشان فراموشم شده است ـ تنها یک دماغ بسیار گنده در یادم است ـ در حالی که چندین بار مقابلم صف کشیدند وقتی حکم را خواندند همگی یک نگرانی داشتند مبادا قاطع جلوه نکنند که نکردند.
شبیه همه چیز بودند جز آدم مثل ساعت دیواری،احمق کله خر و غمگین و ترحم آور مثل دستبند،مثل زنجیر و ...
شهری بدون خانه و خیابان خروارها امید،خروارها اندوه همه چیز دور، در غبار از موجودات زنده تنها گربه.
من در دنیای ممنوع زندگی میکنم .
بوئیدن گونهی دلبندم ممنوع ناهار با فرزندان سر یک سفره ممنوع همکلامی با مادر و برادر بی نگهبان و دیوارهی سیمی ممنوع بستن نامه ای که نوشته ای یا نامه ی سر بسته تحویل گرفتن ممنوع خاموش کردن چراغ،آنگاه که پلکهایت به هم میآیند ممنوع بازی تخته نرد ممنوع اما چیزهای ممنوعی هم هست که میتوانی گوشهی قلبت پنهان کنی عشق،اندیشه،دریافتن.
مرد روی برانکارد مُرده است بیرونش میبرند دیگر نه امیدی،نه اندوهی نه نان،نه آب نه آزادی،نه زندان نه تمنای زن،نه نگهبان،نه ساس و نه گربهای که بنشیند و در تو خیره شود همه چیز تمام شد اما من ...
هنوز عاشقم، میاندیشم،می فهمم خشم درماندهام هنوز وجودم را میخورد و از سر صبح،درد کبدی که با من بود هنوز ادامه دارد ...
روشنایی در نیمه شب
داشتم دفترچه یادداشت قدیمیمو مرور می کردم. تو یکی از صفحاتش به این شعر برخوردم:
I don’t know what’s in you that opens and closes
Only something in me understands
The voice of your eyes is deeper than all roses.
بالای صفحه با حروف مختصر اسمی نوشته شده بود که آشنا بود...
خودخواهی بود یا عشق؟ واقعی بود یا مجازی؟ تصمیم درستی بود یا نه؟ مهم نیست.مهم اینه که چیزهایی هست که مرور زمان نمی تونه از بین ببره،نمی تونه کمرنگش کنه.مهم اینه که یه روز از روزای خدا از پدر پسر شجاع، شجاع تر شدم و باهات چند دقیقه حرف زدم. چند دقیقه ای که شاید باورت نشه ولی بی نظیر بود. چند دقیقه ای که اتفاقی افتاد که توصیفش سخته و حالا امیدوارم تشبیهات و استعارات کمی بتونه...
چند روز پیش می خواستم تو را برای یک نفر توصیف کنم. تو شبیه هیچ کدام از دخترهایی که دیده ام نیستی.
نمی توانستم بگویم: «خب، شبیه جین فاندا است، فقط موهاش قرمزه و دهنش فرق می کنه و البته ستاره ی سینما هم نیست»
نمی توانستم این را بگویم، چون تو اصلا شبیه جین فاندا نیستی.
بالأخره رسیدم به آنجا که داشتم تو را به فیلمی تشبیه می کردم که زمان بچگی در تاکوما دیده بودم. غلط نکنم یا سال 41 دیدمش یا 42، نمی دانم! همان موقع ها. فکر کنم هفت، هشت یا شش سالم بود. فیلم درباره ی برق رسانی به روستاها بود، یک نمونه ی تمام عیار از فیلم های اخلاقی «طرح نو»یی ِ دهه 30 بود برای بچه ها.
ماجرای کشاورزانی بود که در روستاهای بی برق زندگی می کردند و شب ها برای خیاطی یا مطالعه مجبور بودند فانوس روشن کنند و ماشین ظرفشویی و نان برشته کن و وسایل دیگر هم نداشتند و رادیو هم نمی توانستند گوش کنند.
بعد، یک سدّ بزرگ با مولـّدهای بزرگ برق ساختند و همه ی منطقه را تیربرق کار گذاشتند و بالای مزرعه ها و مرتع ها سیم کشیدند. وقتی تیرهایی را که برای سفر سیم ها لازم بود علم کردند، منظره حالتی حماسی به خود گرفت. تیرها در عین حال هم باستانی به نظر می رسیدند هم مدرن.
بعد فیلم نشان می داد که برق مثل یک خدای جوان یونانی به دهقان نازل شد و ظلمت زندگی او را برای همیشه از بین برد.
دیگر با فشار دادن یک کلید، چراغ ها وظیفه شناسانه روشن می شدند تا روستایی در صبح های تاریک زمستانی، وقتی گاوها را می دوشد، دور و برش را ببیند.
خانواده ی کشاورز توانستند رادیو گوش کنند و نان برشته کن و یک عالم چراغ های پرنور داشته باشند تا لباس بدوزند و روزنامه بخوانند.
واقعا فیلم محشری بود و مثل گوش دادن به «سرود ملی» یا نگاه کردن به عکس های رئیس جمهور روزولت یا شنیدن صدای او در رادیو مرا به هیجان می آورد.
«...رییس جمهور ایالات متحده...»
دلم می خواست همه جای دنیا برق دار شود. دلم می خواست همه ی کشاورزان دنیا بتوانند صدای رییس جمهور «روزولت» را از رادیو بشنوند.
فکر می کنم تو این شکلی هستی!
از زبان پل استر:
خیلی سعی کردم با او مغازله کنم. بی تردید دلیل کارهایم کاملا واضح بود. اما شاید این بار نیت خیر داشتم. سوفی می دانست عاشقش شده ام و این که تورش نکرده ام و مجبورش نکرده ام احساسش را نسبت به من ابراز کند او را متقاعد کرده بود بیش از هرچیز جدی هستم. با این همه تا ابد که نمی توانستم صبر کنم. احتیاط به جای خود اما احتیاط بیش ار حد هم باعث اتلاف است. لحظه ای فرار رسید که حس کردم دیگر با هم مغازله نمی کنیم و مسایل بین ما کاملا حل شده است. حالا که به این موضوع فکر می کنم وسوسه می شوم با زبان سنتی عشق صحبت کنم. می خواهم از استعاره گرما بگویم، از سوختن و از این که در برابر احساس مقاومت ناپذیر شیفتگی همه موانع ذوب می شوند و از بین می روند. می دانم که این واژه ها ممکن است خیلی دهن پرکن به نظر برسند اما مطمئنم که خیلی صحیح هستند. همه چیز برایم عوض شد و معنی واژ هایی را که قبلا اصلا درک نمی کردم دریافتم. این موضوع بیشتر شبیه الهام بود و وقتی بالاخره توانستم آن را بفهمم، در عجب بودم که چطور توانسته ام این همه سال بدون فهمیدنش خیلی ساده زندگی کنم. منظورم بیشتر شناخت است تا احساسات، کشف این مطلب که دو نفر به وسیله احساس می توانند چیزی را به وجود آوردند که بسیار قوی تر از توانایی آنها به تنهایی است. فکر می کنم این بینش مرا تغییر داد و در نتیجه باعث شد تا احساس انسانی بیشتری داشته باشم. وقتی تعلق خاطر خود را به سوفی احساس کردم، حس کردم که انگار دل در گرو همه دارم. معلوم شد که جایگاه حقیقی من در دنیا جایی فراتر از خودم است و اگر حتی فکر می کردم در درونم است نمی توانستم دقیقا بگویم که کجاست. این شکاف ظریفی بین من و عدم من بود و برای اولین بار در عمرم فهمیدم که این ناکجا همان مرکز دنیاست.
پل استر – اتاق دربسته
*******
هرشب تنهایی
چند روز پیش نیمه شعبان بود. این ترانه رو دوران نوجوانی سرودم و خیلی دوستش دارم...
عصر مرگ رازقی هاس
عصر آهن، عصر سیمان
خالیه تو عصر آتش
جای عشق و جای ایمان
مردم شهر پوشالی
همه با عاطفه قهرن
مث برج زهرمارن
تلخ تلخن، مث زهرن
زیر چکمه های وحشی
جون میدن اطلسیامون
بغض آسمون می ترکه
گریه می کنه برامون
آدمک های خیالی
چشمای همیشه بسته
تو شبای بی سپیده
شیشه شادی شکسته
یخ زدیم تو دل این شهر
کی میاد نور طلایی
خورشید غایب هستی
تو کجایی؟ تو کجایی؟
"وصیت نامه"
از زبان آندره ژید:
ناتانائیل! دیگر هیچ چیز شکوه آمیزی به دل راه مده.
بکوش تا از خویش چیزی به دست آوری که شکوه را بی ثمر گرداند. هرگز آنچه را خود می توانی به دست آوری از دیگری تمنا مکن.
من آنچه باید زیسته ام. اکنون نوبت توست. از این پس در توست که جوانی من ادامه خواهد یافت. قدرت را به تو وا می گذارم. اگر تو را جانشین خود ببینم، مرگ را آسان تر خواهم پذیرفت. چشم امیدم را به تو می دوزم.
اگر توانمندت ببینم، می توانم زندگی را بی تاسف ترک گویم. شادی ام را از آن خود کن. خوشبختی خود را در افزودن به خوشبختی دیگران بدان. کار کن و مبارزه کن و از چیزی که می توانی تغییرش دهی هیچ رنجی بر خود هموار مکن. بکوش تا پیوسته با خود تکرار کنی: این امر تنها به من بستگی دارد. تن دادن به هر بدی و شرارتی که از آدمیان سر می زند تنها از روی سستی و بزدلی است. اگر هرگز بر این اعتقاد بوده ای که خردمندی در تسلیم است از این اعتقاد دست بدار یا دیگر ادعای خردمندی مکن.
رفیق، زندگی را بدان گونه که مردمان بر تو عرضه می دارند مپذیر. پیوسته به خود بقبولان که زندگی، زندگی تو یا دیگران می تواند زیباتر از این باشد. به هیچ روی آن زندگی دیگر را مپذیر، آن زندگی آینده را که شاید تسلی بخشمان باشد و یاریمان دهد تا آسان تر به رنجهای این زندگی گردن نهیم. از روزی که رفته رفته دریابی مسئول بیشتر رنجهای زندگی نه خدا بلکه بشر است، دیگر بدانها تن نخواهی داد.
از بتها فرمانبرداری مکن.
مردن میان غزل های میم.موسوی
اگه قرار باشه از یه نفر تشکر ویژه بکنم، اون کسی نیست جز استاد نازنینم سید مهدی موسوی.
درباره م.موسوی چه میشه گفت؟
هولدن کالفیلد پسر دوست داشتنی کتاب شاهکار ((ناتور دشت)) در جایی از کتاب می گه: به نظر من نویسنده خوب، نویسنده ایه که که دلت بخواد بهش زنگ بزنی و چند دقه باهاش دردل کنی.
مهدی موسوی شاید مردیه که عمرشو صرف عشقش ادبیات کرد،
مهدی موسوی شاید معلمیه که به یک جریان ادبی در ایران روح داد،
شاید هنرمندیه که تو سخت ترین روزای زندگی شعراش آرومم می کرد،
شاید شاعر سفرنامه است که تو هربار خوندنش بغض راه گلومو می بنده،
شایدم هیش کدوم نیست...ولی....شماره تلفنش چنده؟...
*******
1
دلتنگی ات بزرگتر از گریه کردن است
باران به شیشه های کسی زد که «من» نبود
باران / گرفته بود سرت را میان دست
یکهو نگاه کرد به خود... واقعا نبود!
یکهو نگاه کرد
[ اگر واقعا نبود به چی نگاه کرد؟ اهمّیتش کجاست؟! ]