۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

یک نـان و پنیر ساده

آن روز چــــقدر باده با هم خوردیم

لب بر لب هم نهاده،با هم خوردیم

آن روز خــدا به خــــــانه ما آمد

یک نـان و پنیر ساده با هم خوردیم

جلیل صفربیگی


نشسته بودم با دوست عزیزم ایمان روی نیمکت پارکی که گمانم اسمش رسالت بود. ایمان ناهار نخورده بود و من هم گرسنه ام بود.فرشته نجات ما ساقه طلایی شکلاتی شده بود که چند دقیقه پیش خریده بودیم و حالا داشتیم نوش جان می کردیم. قرار بود جزوه همکلاسیم را که مدت ها دستم مانده بود را به او برسانم. ایمان همراهم شده بود تا خانه اش را پیدا کنم. یک روز عادی در اوایل مرداد 89 بود. کره زمین داشت با سرعت همیشگی می چرخید. هوا زیاد گرم نبود.

*****

خوشبختی کجا است؟ چند کیلومتر مانده تا به خانه اش برسیم؟ هر روز دقیقا چقدر به آن نزدیکتر می شویم؟ کدام هدف زندگی است که وقتی به آن رسیدیم،اضطراب،پریشانی و این حس لعنتی عقب بودن از همه چیز دست از سرمان بردارد و واقعا آرامش خاطر درونی پیدا کنیم؟ چندتا کتاب روانشناسی دیگر را باید دوره کرد تا به فرمول جادویی خوشبختی رسید؟ چند جلسه مشاوره دیگر؟ موفقیت در چند روز؟ کدام سفر است که اگر انجام شود،"بقیت عمر خویش را می توان گوشه ای نشست؟" شاهزاده دلفریب خوشبختی درون کدام قلعه،کدام سرزمین دوردست محبوس شده؟ چند اژدهای دیگر را برای رسیدن به او و بوسیدن و بیدار کردنش باید از پا درآورد؟

*******

نشسته بودم با دوست عزیزم ایمان روی نیمکت پارکی که گمانم اسمش رسالت بود.در آن لحظه می توانستم کجا باشم؟ در کنار دوستی بودم که انسانی دوست داشتنی است و بودن کنار او لذت بخش. دوستی صمیمی که حاضر شده بود از پلوقیمه ناهار بگذرد و به ساقه طلایی بسنده کند تا همراه من شود تا به مقصد برسم. هوا زیاد گرم نبود. کره زمین داشت با سرعت همیشگی می چرخید. همه چیز آرام بود، همه چیز به طرز دلپذیری آرام بود و من چقدر خوشحال بودم، و حالا که به آن لحظه برمی گردم من چقدر خوشبخت بودم...

*******

"ما لحظه ها را برای رسیدن به خوشبختی سپری کردیم،در حالی که ندانستیم خوشبختی همان لحظه هایی بود که سپری شدند."

۱ نظر:

tadaiii گفت...

duste khub behtarin chize...
man ke delam vase hame dustaye khube uni ke dige nemian tang shode